من بزرگ شدم
دیگر از آن من قبلی خبری نیست.
دیگر از آن دخترک پر شور و سرمست خبری نیست
ریتم زندگی نه تنها گرد سفیدی روری موهایم پاشیده و چروک های صورتم را عمیق تر کرده ، به من رها شدن را یاد داد
سهراب دروغ می گفت زندگی زیباست گاهی همین زندگی چنان با تو بی رحمانه می رقصد و چنان می چرخان ات که آخر کار از سرگیجه هر چه طعم خوب و خاطرات شیرین را داشتی بالا می آوری
و دقیقا روی فرداهایت، گذشته ات را بالا می آوری ...
از رقص بی رحم زندگی که خلاص شوی دیگر هیچ وقت آن آدم سابق نمی شوی ، پوست می اندازی خاکستری می شوی ، خالی و رها ...
رها از هر چه بودن و ماندن است
رها از خود
از زندگی
از خواستن
از دیروزها و فرداها
از هر چه که رنگ و بوی تعلق و پایبندی دارد
و من اسم این پوست اندازی را بزرگ شدن می گذارم
شاید هم به تاراج بردن معصومیت ات توسط زندگی ...
این داستان آشنای خیلی از ما انسان هاست
برچسب:
نویسنده: آرتمیس حسینیان