برادر عزیزم که فرسنگها دور از منی
بذار از دلتنگی های این روزهایم برایت بگویم
از خستگی ها و رنج ها و قدمهای رنجورم که دیگر تاب ادامه مسیر زندگی را ندارد
کاش تمام روزهای زندگی مثل روزهای کودکی پر از لبخند ،شادی و رنگ بود
لبخند واژه ای که مدتی است فراموشم شده
شاید لبانم بخندد اما چشمانم پر از درد است و حسرت
قامتم زیر رنجهای این روزها خمیده شده
و خودم تکیده تر از هر تکیده ای
عزیز جانم
این روزها آبستن اتفاقاتی است که کلاف زندگی ام را هر روز پیچیده تر میکند
احساس میکنم در قمار زندگی دار و ندارم را باخته ام
و در این دنیا هیچ ندارم جز خود شکسته ام و چشمهای بارانی ام
برادر جانم کاش روزهای کودکی مان بازگردد و ما باشیم جوانی پدر مادرمان ، بازی ها و نشاط کودکانه و یک خیال آسوده ....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس حسینیان